قدیسی در دروازه ی بهشت ایستاده بود،پرسید:"خداوندا چه چیزی برایت آورم تا درهای بهشت را بر من بگشایی؟"

ندا آمد:"اشک های عشق،اندوه رنج دیدگان و تواضع قلب"