زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است       تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان

خرج می باید کرد      رنج می باید برد       دوست می باید داشت.

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد           با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را      بفشاریم به مهر

جام دل هامان را ،مالامال از یاری ،غمخواری،     بسپاریم به هم     بسراییم به آواز بلند

شادی روی تو!ای دیده به دیدار تو شاد!

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست      تازه،عطرافشان،گلباران باد!

فریدون مشیری