ذهن نساج
بیداری ِ ساعتچشمانم را می فشارَد،
و در اندوه یک میگرن سالخورده
پابه پای عقربه های بازیگوش،
این طاقت افسرده ی بیمارم
هم آغوش دل های تنگ باور می شود!
و برای تو که دنیا در شرافت نگاهت
سر سوزنی بیش نیست،
امشب بیدارم!
تا شاید زمان
از نخ افکارم
موجی مثبت بافت!
تا با غروب نقره فام شقیقه ی ماه
بار دیگر دستان بی تابم
قلاب پاهای مهربانی شود
و از آرزوهای بی حصارم
بالا رود!
.
.
کاش آنجا می خواندم
مرگ هیچ شعری
زندگی نیست!
مازیار نظربیگی
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 16:48 توسط معصومه نوروزی
|